نامه ایی از ممودی عاشق دیوانه ، به معشوق بی وفا!!

 

 

zimg_017_Cartoons_3177_845953546راستش رو بخوای نمی خواستم دیگه حتی اسمت رو بیارم! اما بخودم گفتم ممودی لااقل حرمت اون 8 سال نون و نمک رو باس بجا بیاری! واسه خاطر همون این چند خط رو برات نوشتم تا بدونی درسته که تو دیگه منو نمی خوای و رفتی سراغ خوش استیل ها ! اما باس بدونی من هنوزم خاطر خواتم! عزیزم ! یادته اون روز که همدیگر رو واسه بار اول دیدیم چه آتیشی بینمون زبونه کشید؟! تو از زیر اون عینک ته استکانی با اون چشات که مثل چشای وزغ زده بود بیرون داشتی منو ورانداز می کردی ، اما من از شدت حیا سرم و انداختم پایین!! اما راستش می خواستم همونجا بپرم بغلت و لبام و بذارم رو اون لبات ، اما نشد! خیلی ها اونجا بودن! همه دورت رو گرفته بودن و نمی خواستند تو رو با کسی شریک بشن! من حتی تو خوابم نمی تونستم ببینم تو یه روزی اکبر رو با اون همه پز و ادا و خواستگار ول کنی بیای سراغ من یه لاقبای دهاتی! اما تو این کار رو کردی و به همه نشون دادی که عشق این چیزا سرش نمی شه! می دونی یه چیزی که منو داغون تو کرده همینه! من و تو درست عین همیم! غیر قابل پیش بینی! هر لحظه که هوس کنیم میریم سراغ یکی دیگه و اصلا واسم مهم نیست مردم چی میگن!

 

اون شبو یادم نمی ره که تو نوکرات رو فرستادی پی من! اونوقت داشتم تو حیاط کاه گل لقد می کردم تا سقف اتاقی رو که بیشتر شبیه طویله بود کاه گل کنم تا زمستونی آوار نشه رو سرمون! در رو که زدند با همون هیبت عملگی رفتم پای در! گفتند آقا تو رو خواسته بدو بریم! نمی دونی چه حالی شدم راه نمی رفتم پرواز می کردم! کابشنم رو برداشتم و اصلا خاطرم رفت که دست و پام رو یه آبی بزنم ! پریدم تو ماشین و وقتی رسیدیم دم درت! دیگه خودم رو ول کردم تو بغلت! اصلا حالیم نبود که با اون دستای گلی ، کلی گل مالیدم به سرت!! تو بعدش بهم گفتی ممودی ! تو اولین کسی بودی که تونستی اینقدر گل به سرم بمالی و این همیشه واسم خاطرست!

 

اون روز که سرم رو گذاشته بودم رو پاهات و دراز کشیده بودم یادت میاد؟ تو داشتی با دستات با موهام بازی می کردی! که یه دفعه گفتی اینجا رو چقدر شپش! چند تاش رو گرفتی اما چون دستات لمس بود اونا فرار می کردن و باز میرفتن لای موهام! تو با مهربونی می خندیدی و می گفتی من همیشه به آزادی احترام می ذارم پس برید و راحت زندگی کنید عزیزان من! همون روز اکبر و ممد و چند تا از معشوقه های قدیمیت اومده بودن تو رو ببینن و چغلی من و بهت بکنن که تو صندوق هاشون پهن ریختم! اما تو واسه خاطرم به نوکرات گفتی راشون ندن و بگن آقا خوابه!!!

 

یادش بخیر چقدر خر پلیس بازی می کردیم من و تو و مجتبی و احمد! یادته همش سر احمد کلاه می ذاشتیم و خرش می کردیم وهمگی می پریدیم رو کمرش و دادش بلند می شد و می گفت لعنت بر پدرتون که کمرم رو شکستید! اونوقت مجتبی قاطی می کرد و عینکش رو ور می داشت و شلوارش رو می کشید پایین اونم مثل اسکلا دور خودش می چرخید و زمین می خورد ما می زدیم زیر خنده!

 

من با تو خاطرات خوبی داشتم تا اینکه اون صادق و علی پدر سوخته پاشون تو زندگی ما باز شد و خواستن قاپت رو بدزدند! تو هم دیگه دل و دادی به اونا! من دیگه نفر اول نبودم! و از چشات افتاده بودم! برات شده بود مثل اکبر! اما من اکبر نبودم که زود بکشم پایین! واسه خاطر تو از همه چی گذشته بودم و به همه جور کثافت کاری رضایت داده بودم ! من نمی خواستم تو بجز من به کس دیگه ایی فکر و یا حتی نیگا کنی! چند بار خواستم تو آفتابت اسید بریزم تا حالت جا بیاد اما یادم افتاد فایده ایی نداره! چون تو همون انفجار که دستت ناقص شده بود تمام عناصر مردونگیت رو هم از دست داده بودی! و بخاطر همین بود که مثل آغا محمد خان چون نمی تونستی دیگه از چیزی لذت ببری ، سعی می کردی برای همه تولید عذاب کنی!

 

گفتم خب ، بجاش ترتیب اون دوتا انگل یعنی صادق و علی رو میدم! اما نشد! اونا پدر سوخته تر از من بودند و تا من بجنبم اونا تو آفتابه من اسید ریختند! اما مشکل این جا بود که من معمولا از آفتابه واسه آب خوردن استفاده می کردم! این شد که گلاب به روت افتادم به ریق زدن!! و کل بیت رو به کثافت کشیدم و بوی گندش زد بالا!

 

تو واسه همین ازم دلگیری و گفتی دیگه نمی خوای منو ببینی و دیگه اصلا منو نمی خوای! اما عزیزم تقصیر من این وسط چیه که صادق و علی با جادو جمبل افتادن بینمون!

 

ببین رو راست بهت بگم! درسته که خیلی می خوامت اما به جون هر دو تامون اگه این دوتا دزد محبت رو از خونه دلت بیرون نکنی ، همه پته های عشقمون رو میریزم وسط کوچه بازار تا رسوای عالم و آدم بشی! من که دیگه رسوا شدم و چیزی برام مهم نیست بجز عشقت تو! ولی نذار اینجوری تموم کنیم! من می خوام مثل لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد همه جا شهره آفاق بشیم اما با این راهی که تو میری ، هر دو تامون رسوای عالم میشیم! پس نذار باز کنم این دهن صاحب مرده رو و هرچی که نباس بگم رو بگم! به تار اون موات آبرو برات نمی ذارم! یک کلام ختم کلام! یا من یا هیچ کس دیگه!!

سینه چاکت ممود

 

نگارنده: شاهین شعبانی

Advertisements

درباره omiddana
من امید دانا سازنده برنامه رودست هستم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: