ما آتش پرستیم آقای مصباح یزدی

188289_354885511292317_1322167102_n

ما امید دانا و نازنین زرین کلاه در پی توهین مصباح یزدی به آتش پرستی نیاکانمان با افتخار فریاد میزنیم ما آتش پرستیم

  پرست به معنای پرستاری است نه به معنای نیایش آقای مصباح یزدی </strong ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements

نامه خواهر علیرضا صبوری جان باخته راه آزادی به احمد شهید

download (5)

به گزارش وبگاه «فعالان تبعیدی»، نازآفرین صبوری خواهر این شهید که طی این سالها پیگیر وضعیت پرونده وی بوده ؛ امروز پنج شنبه با ارسال نامه ای به آقای احمد شهید خواهان توجه ایشان به قتل برادرش در گزارش آتی در رابطه با نقض حقوق بشر در ایران شده است. ادامهٔ این نوشته را بخوانید

رستاخیز ضد انگلیسی رضا شاه بسوی ایران مدرن

 

 

ساسان بهمن آبادیدر شرایطی که بواسطه جنگ جهانی اول اطراف و اکناف ایران مورد تاخت و تاز نیروهای روس و انگلیس و عثمانی قرار گرفته بود، و تجزیه طلبی میرزا کوچک خان جنگلی زیر نفوذ شوروی در شمال و شیخ خزعل زیر نفوذ انگلیس در جنوب استقلال و یکپارچگی سرزمینی ایران را به مخاطره انداخته بود و خاندان بی کفایت قاجار با چندین نسل حکومت غیر متعهدانه بر ایران، کشور را از هرگونه توانی برای چیرگی بر سیر قهقرایی بی وقفه و فلاکتهای بی پایان تهی کرده بود، سپه خیزی سردار بزرگ ایران – رضا خان میرپنج – در سوم اسفند ماه 1299 آغازی بود بر جهش بزرگ ایران بسوی بازیابی هویت ملی، تجدید شکوه و اقتدار به تاراج رفته و پایه ریزی جامعه ای مدرن و برخوردار از هر آنچه نشان مدنیت و مدرنیسم در عصر نو می باشد.

 

بزرگمردی که از دل جامعه سرخورده و رخوت زده ایران برخاست و با همتی بلند و اراده ای استوار و تلاشی شبانه روزی، خیزشهای ناکام مانده تاریخ ایران را به پیروزی رسانید و خواسته های تاریخی جامعه ایران را برآورده نمود و تحولی مدرن در ساختار حکومتی ایران پدید آورد و چه سزاوارانه، ملت ایران او را رضا شاه بزرگ می نامد.

 

از آنجا که خوشبختی و رفاه ایرانیان مورد پسند دشمنان همیشگی ملت ایران نبوده و نیست، کوشش بسیار و در عین حال بیهوده ای شده است تا سپه خیزی رضاخان، طرحی انگلیسی وانمود شود و با این اتهام ساختگی و بدون استناد، بر همه خدمات تاریخی و بی مانند این ابرمرد تاریخ ایران خدشه وارد شود؛ از سرکوب تجزیه طلبی های میرزا کوچک خان و شیخ خزعل گرفته تا ایجاد راه آهن، از بنیاد دانشگاه گرفته تا برپایی دادگستری، از شکل گیری ارتش ملی گرفته تا فرمان تاریخی کشف حجاب و توسع راه و گسترش بهداشت و …

 

درباره اساس شکل گیری کودتا ملک الشعرای بهار در تاریخ مختصر احزاب، صفحه 77 می نویسد: «بسیاری از رهبران ایرانی به این نتیجه رسیده بودند که در برابر چنین وضعیتی، تنها راه حل موجود آنست که از راه یک کودتا، به تنها نیروی سازمان یافته اجتماعی، یعنی قشون روی آورده شود.»

 

دکتر علی اصغر زرگر در پایان نامه دکتری خود در داشنگاهی در سوییس، به بررسی دقیق همه اسناد موجود در وزرات خارجه انگلیس – از جمله نامه نگاری های میان وزیر خارجه انگلیس، سفیر این کشور در تهران، فرمانده نیروهای انگلیسی مستقر در ایران و مسئول سیاست های انگلیس در هند – پرداخته است. این پژوهش مستند خوشبختانه به کوشش آقای کاوه بیات زیر نام «تاریخ روابط سیاسی ایران و انکلیس در دوره رضا شاه» به فارسی برگردانده شده و منتشر گردیده است.

 

یکی از جنبه هایی که بر اهمیت و غیر مغرضانه بودن چنین پژوهشی می افزاید اینست که اساساً این کتاب به زبان بیگانه گردآوری شده و از اینرو، دکتر زرگر نمی تواند قصد و غرض جانبدارانه ای در گردآوری آن داشته باشد.

 

درباره سپه خیزی سوم اسفند، اسناد و مدارک نشان می دهد که «مقامات انگلیسی تلاش داشتند نگذارند قوای قزاق وارد تهران شوند. زیرا آگاه بودند اگر پای قزاقها به تهران برسد دیگر نمی توان آنها را بیرون کشید و این وضع می توانست بر سیاست بریتانیا در ایران تأثیر بسیار ناگواری داشته باشد.» ص64

 

«در روز 23 بهمن 1299 در آخرین گفتگویی که میان رضاخان و آیرونساید صورت گرفت، آیرونساید حاضر شد با دو شرط به رضاخان اجازه دهد که قدرت را در تهران بدست گیرد: 1- وی متعهد گردد که در حین خروج انگلیسی ها از ایران، آنها را مورد حمله قرار ندهد. 2 – برای سرنگونی شاه دست به یک اقدام قهرآمیز نزده و یا وقوع چنین اقدامی را اجازه ندهد.» ص68

 

همانگونه که ملاحظه می شود، انگلیسی ها از یکسو نگران هستند که مبادا رضاخان به نیروهایشان حمله کند و از دیگر سو مبادا علیه سلطان احمد قاجار اقدام کند. حال چطور مغرضان و معارضان طرح کودتا و پس از آن بنیاد پادشاهی پهلوی را طرحی انگلیسی وانمود می کنند، آنهم در حالیکه کوچکترین سندی در اینباره هرگز وجود ندارد، علت را تنها و تنها در دشمنی تاریخ با ملت ایران و کینه ای خودآزارانه نسبت به خانواده پهلوی باید جست.

 

«رضاخان که وزارت جنگ را به عهده داشت یک بیانیه رسمی صادر کرد و فلسفه کودتا را به عنوان اقدامی جهت پایان دادن به ستم و دخالت اجانب و عدم لیاقت و خیانت رهبران ملت بصورت مشروح توضیح داد: «بی جهت اشتباده نکنید و از راه غلط مسبب کودتا را تجسس ننمایید، با کمال افتخار و شرف به شما می گویم که مسبب حقیقی کودتا منم …»» ص73

 

«در آغاز تنها مقاومت جدی در برابر دولت سید ضیا، در شیراز و از سوی مصدق السلطنه بود. اما اندکی بعد گریخت و در کوههای بختیاری پناه گرفت تا اینکه قوام السلطنه جانشین سید ضیا شد و از او خواست که در تهران پست وزارت مالیه را به عهده بگیرد.»

 

از همین نکته جنسیت و قماش معارضان خانواده پهلوی که برای خدشه بر خدمات ایران پرستانه و جاویدان آنها، اساس روی کار آمدن رضاخان و شکل گیری سلسله پادشاهی پهلوی را طرحی انگلیسی تبلیغ می کنند مشخص می شود. اتهام ناجوانمردانه و حقارت آمیزی که در جای جای کتاب «خاطرات و تألمات» مصدق السلطنه به ابرمرد تاریخ ایران – رضا شاه بزرگ – نسبت داده شده است و از سوی جماعتی موسوم به مصدقی با کینه ای خودآزارانه تکرار می شود.

 

جماعتی که هفتاد سال پس شهریور 1320 هنوز هم بیاینه صادر می کنند و پایان پادشاهی سراسر خدمت و افتخار رضا شاه بزرگ را آنهم بدست نیروهای اشغالگر جشن می گیرند و بدین سان می کوشند تا بر درد پهلوی ستیزی خویش مرهم گذارند.

 

نخستین اقدام دولت جدید نفی قرارداد 1919 ایران و انگلیس بود و در فروردین 1300 پلیس جنوب، نیروی تحت امر انگلیس منحل شد و وزارت خارجه بریتانیا بجای تحویل اسلحه و تجهیزات پلیس جنوب به دولت ایران، آنها را منهدم کرد. سیاستهای دولت جدید در جذب آمریکا به عنوان نیروی سوم در ایران و همچنین بستن معاهده دوستی با افغانستان و ترکیه تا اندازه ای مغایر با منافع انگلیس بود که سر پرسی لورن در نامه ای به لرد کرزن آنرا تماماً بر اساس سیاستی خصومت آمیز نسبت به منافع انگلیس تعبیر می کرد.

 

منازعات رضاخان با سیاست انگلیس پس از نخست وزیری در 3 آبان 1302 افزایش می یابد. از جمله جلب همکاری مشاوران آمریکایی و آلمانی با این هدف که «ما قصد آن داریم که قدرت اقتصادی روسیه و انگلیس را در ایران ملقی سازیم».

 

همچنین حرکت برای سرکوب شیخ خزعل که ابتدا به دستور انگلیسی ها توسط عشایر بختیاری شکست خورد و پس از غلبه بر آنها، با اولتیماتوم شدیداللحن چمبرلین وزیر امور خارجه انگلیس روبرو شد، اما سردار دلیر ایران عزم کرده بود «این آخرین مانع را از سر راه رشد ارتش و رفاه و ترقی کشور بردارد».

 

به هر روی به رغم مخالفت عناصری چون مصدق السلطنه، به پیشنهاد نمایندگان مجلس شورای ملی و تأیید مجلس مؤسسان، سلطنت مشروطه ایران به اتفاق آرا به رضاه شاه پهلوی تفویض شد که در اعقاب ذکور او نسلاً بعد نسل برقرار باشد.

 

سردار دلیر ایران با این اندیشه رهبری ملت ایران را بسوی تمدن نوین بر عهده گرفت که «ابزار اقتصادی و فرهنگی ای در اختیار مردم ایران قرار دهد که این توانایی را به آنها بدهد که در شرایطی برابر با هریک از ملل اروپایی به تقابل برآیند» و باور داشت که «در اینجا کار خواهیم کرد و آنرا مانند اروپا خواهیم ساخت.»

 

رویارویی سردار دلیر ایران با سیاستهای استعماری انگلیس، پس از رسیدن به پادشاهی نیز همچنان ادامه می یابد که در کتاب «تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضا شاه» تألیف دکتر علی اصغر زرگر به تفصیل پردازش شده است؛ تا جاییکه به تحریک انگلیسی ها شورشهایی در نقاط مختلف علیه رضا شاه روی داد و حتی سالارالدوله قاجار با پشتیبانی انگلیسی ها برای اعاده سلطنت قاجار با نیروهایش از عراق وارد ایران شد.

 

مبارزه رضا شاه بزرگ با سیاستهای استعماری انگلیس در منطقه تا آنجا بود که حتی برای باز پس گیری جزیره باسعیدو از اشغال انگلیسی ها به آنجا حمله نظامی کرد و نیز حاضر نشد رژیم عراق را تحت قیمومیت انگلیس به رسمیت بشناسد.

 

حال اینکه چرا و چطور جماعتی سپه خیزی رضا شاه بزرگ را که پیامدی جز رفاه و خوشبختی ایرانیان و به ثمر نشاندن خیزشهای تاریخی ملت ایران نداشته است طرحی انگلیسی تبلیغ می کنند، و با گذشت بیش از 90 سال از آن تاریخ از ارایه کوچکترین سندی در اینباره ناتوان هستند، پاسخ را تنها و تنها باید در درد ایران ستیزی و کینه پهلوی ستیزی اشان جست.

 

باور داریم که آینده ایران باز هم با مردانی از جنس او رقم خواهد خورد … بسی باد چون او دگر شهریار. پاینده ایران.

 

نگارنده: ساسان بهمن آبادی

لینک منبع

نامه ایی از ممودی عاشق دیوانه ، به معشوق بی وفا!!

 

 

zimg_017_Cartoons_3177_845953546راستش رو بخوای نمی خواستم دیگه حتی اسمت رو بیارم! اما بخودم گفتم ممودی لااقل حرمت اون 8 سال نون و نمک رو باس بجا بیاری! واسه خاطر همون این چند خط رو برات نوشتم تا بدونی درسته که تو دیگه منو نمی خوای و رفتی سراغ خوش استیل ها ! اما باس بدونی من هنوزم خاطر خواتم! عزیزم ! یادته اون روز که همدیگر رو واسه بار اول دیدیم چه آتیشی بینمون زبونه کشید؟! تو از زیر اون عینک ته استکانی با اون چشات که مثل چشای وزغ زده بود بیرون داشتی منو ورانداز می کردی ، اما من از شدت حیا سرم و انداختم پایین!! اما راستش می خواستم همونجا بپرم بغلت و لبام و بذارم رو اون لبات ، اما نشد! خیلی ها اونجا بودن! همه دورت رو گرفته بودن و نمی خواستند تو رو با کسی شریک بشن! من حتی تو خوابم نمی تونستم ببینم تو یه روزی اکبر رو با اون همه پز و ادا و خواستگار ول کنی بیای سراغ من یه لاقبای دهاتی! اما تو این کار رو کردی و به همه نشون دادی که عشق این چیزا سرش نمی شه! می دونی یه چیزی که منو داغون تو کرده همینه! من و تو درست عین همیم! غیر قابل پیش بینی! هر لحظه که هوس کنیم میریم سراغ یکی دیگه و اصلا واسم مهم نیست مردم چی میگن!

 

اون شبو یادم نمی ره که تو نوکرات رو فرستادی پی من! اونوقت داشتم تو حیاط کاه گل لقد می کردم تا سقف اتاقی رو که بیشتر شبیه طویله بود کاه گل کنم تا زمستونی آوار نشه رو سرمون! در رو که زدند با همون هیبت عملگی رفتم پای در! گفتند آقا تو رو خواسته بدو بریم! نمی دونی چه حالی شدم راه نمی رفتم پرواز می کردم! کابشنم رو برداشتم و اصلا خاطرم رفت که دست و پام رو یه آبی بزنم ! پریدم تو ماشین و وقتی رسیدیم دم درت! دیگه خودم رو ول کردم تو بغلت! اصلا حالیم نبود که با اون دستای گلی ، کلی گل مالیدم به سرت!! تو بعدش بهم گفتی ممودی ! تو اولین کسی بودی که تونستی اینقدر گل به سرم بمالی و این همیشه واسم خاطرست!

 

اون روز که سرم رو گذاشته بودم رو پاهات و دراز کشیده بودم یادت میاد؟ تو داشتی با دستات با موهام بازی می کردی! که یه دفعه گفتی اینجا رو چقدر شپش! چند تاش رو گرفتی اما چون دستات لمس بود اونا فرار می کردن و باز میرفتن لای موهام! تو با مهربونی می خندیدی و می گفتی من همیشه به آزادی احترام می ذارم پس برید و راحت زندگی کنید عزیزان من! همون روز اکبر و ممد و چند تا از معشوقه های قدیمیت اومده بودن تو رو ببینن و چغلی من و بهت بکنن که تو صندوق هاشون پهن ریختم! اما تو واسه خاطرم به نوکرات گفتی راشون ندن و بگن آقا خوابه!!!

 

یادش بخیر چقدر خر پلیس بازی می کردیم من و تو و مجتبی و احمد! یادته همش سر احمد کلاه می ذاشتیم و خرش می کردیم وهمگی می پریدیم رو کمرش و دادش بلند می شد و می گفت لعنت بر پدرتون که کمرم رو شکستید! اونوقت مجتبی قاطی می کرد و عینکش رو ور می داشت و شلوارش رو می کشید پایین اونم مثل اسکلا دور خودش می چرخید و زمین می خورد ما می زدیم زیر خنده!

 

من با تو خاطرات خوبی داشتم تا اینکه اون صادق و علی پدر سوخته پاشون تو زندگی ما باز شد و خواستن قاپت رو بدزدند! تو هم دیگه دل و دادی به اونا! من دیگه نفر اول نبودم! و از چشات افتاده بودم! برات شده بود مثل اکبر! اما من اکبر نبودم که زود بکشم پایین! واسه خاطر تو از همه چی گذشته بودم و به همه جور کثافت کاری رضایت داده بودم ! من نمی خواستم تو بجز من به کس دیگه ایی فکر و یا حتی نیگا کنی! چند بار خواستم تو آفتابت اسید بریزم تا حالت جا بیاد اما یادم افتاد فایده ایی نداره! چون تو همون انفجار که دستت ناقص شده بود تمام عناصر مردونگیت رو هم از دست داده بودی! و بخاطر همین بود که مثل آغا محمد خان چون نمی تونستی دیگه از چیزی لذت ببری ، سعی می کردی برای همه تولید عذاب کنی!

 

گفتم خب ، بجاش ترتیب اون دوتا انگل یعنی صادق و علی رو میدم! اما نشد! اونا پدر سوخته تر از من بودند و تا من بجنبم اونا تو آفتابه من اسید ریختند! اما مشکل این جا بود که من معمولا از آفتابه واسه آب خوردن استفاده می کردم! این شد که گلاب به روت افتادم به ریق زدن!! و کل بیت رو به کثافت کشیدم و بوی گندش زد بالا!

 

تو واسه همین ازم دلگیری و گفتی دیگه نمی خوای منو ببینی و دیگه اصلا منو نمی خوای! اما عزیزم تقصیر من این وسط چیه که صادق و علی با جادو جمبل افتادن بینمون!

 

ببین رو راست بهت بگم! درسته که خیلی می خوامت اما به جون هر دو تامون اگه این دوتا دزد محبت رو از خونه دلت بیرون نکنی ، همه پته های عشقمون رو میریزم وسط کوچه بازار تا رسوای عالم و آدم بشی! من که دیگه رسوا شدم و چیزی برام مهم نیست بجز عشقت تو! ولی نذار اینجوری تموم کنیم! من می خوام مثل لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد همه جا شهره آفاق بشیم اما با این راهی که تو میری ، هر دو تامون رسوای عالم میشیم! پس نذار باز کنم این دهن صاحب مرده رو و هرچی که نباس بگم رو بگم! به تار اون موات آبرو برات نمی ذارم! یک کلام ختم کلام! یا من یا هیچ کس دیگه!!

سینه چاکت ممود

 

نگارنده: شاهین شعبانی