حسین صادقی: در مورد فرزندم اشتباه کردم

 

حسین صادقی، پدر آرش صادقی فjj_First_Frameعال دانشجویی زندانی، ضمن اعلام بی خبری از وضیعت فرزندش می گوید: برای من دیگر هیچ چیزی باقی نمانده؛ هم همسرم به دلیل هجوم ماموران به خانه ام در اثر شوک از دستم رفت و هم آرش به دلیل فشارهای بعد از انتخابات دچار مشکلات زیادی شد که سلامتی اش را از دست داد، مسئولان قضایی هم به جای رسیدگی تهدید می کنند. من در گذشته اشتباه کردم که آرش را مقصر مرگ مادرش می دانستم و برای جبران این اشتباه می خواهم صدای مظلومیت آرش و همسرم باشم.

پدر آرش صادقی که از جانبازان جنگ است و در پی هجوم ماموران امنیتی به منزل، همسرش را از دست داده است، پیشتر هم با روزنامه گاردین گفت و گو کرده بود. اما این اولین بار است که او با یک رسانه داخلی گفت و گو می کند.

وی با تاکید بر اینکه وضعیت فرزندش نگران کننده است، می گوید: آخرین ملاقاتی که پدربزرگ آرش با او داشت، می گوید آرش به حدی لاغر و نحیف شده که دیگر قابل شناسایی نیست.

 

متن این گفت و گو به شرح زیر است:

 

آقای صادقی! ظاهرا فرزند شما آرش صادقی فعال دانشجویی وضعیت خوبی در زندان ندارد. آیا خودتان مایل هستید به عنوان پدر آرش صادقی آخرین خبری را که از وضعیت ایشان دارید ارائه دهید؟

 

آخرین ملاقاتی که پدر بزرگ آرش با او داشت، می گفت که آرش به شدت لاغر شده. آرش یک مشکل قدیمی ریه داشت که این مشکل در زندان تشدید شده. عملا هم به وضعیت او رسیدگی نمی کنند، مشکل معده هم داشت، یعنی به خاطر اعتصاب های مداومی که در این مدت داشت، خون ریزی معده هم داشت. در آخرین ملاقاتی که پدر بزرگ آرش با او داشت، اعلام کرد که آرش به شدت لاغر شده و خیلی سخت هم شناسایی می شود، موهای آرش را هم تراشیده اند، خیلی نحیف شده، خیلی لاغر شده…

ممکن است خودتان بفرمایید آرش در کدام بند نگهداری می شود؟ چون ظاهرا در بند عمومی هم نیست.

در بازداشت جدیدی که آرش داشت، از ۲۵ دی ماه در بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات است و تا امروز تنها دو ملاقات داشت. او از کلیه حقوقش محروم بوده و در این مدت هم ما خبر نداریم که وضعیت جسمی او چگونه است.

 

می توانم بپرسم چرا از زمان دستگیری آرش از سال ۸۸ و بعد از آن که در سال ۸۹ ماموران به منزل شخصی شما هجوم می آورند که مادر آرش هم در اثر شوک فوت می کنند، شما سکوت کردید؟

 

حقیقتا نمی دانم چه بگویم. به هر نحوی باشد فرزندم را دوست دارم. ولی الان ۲۶ سال است که دارم در ارتش خدمت می کنم. شاید اگر مداخله ای در امور آرش نکردم، [علت آن] بحث کارم بوده و بحث جایی که سکونت داریم. عملا من منزلی را غیر از این خانه سازمانی ندارم. اگر همین حقوقی که می گیرم هم نباشد واقعا ما نمی توانیم زندگی کنیم. خیلی از دوستان آرش مرا متهم کردند به اینکه فرزندش را رها کرده، هیچ کس نمی تواند فرزندش را فراموش کند،. من مشکلات عدیده ای هم از لحاظ کاری داشتم. بارها و بارها حفاظت اطلاعت مرا بردند تهدید کردند که عملا نباید هیچ ارتباطی با فرزندم داشته باشم و گفتند که اگر ارتباطی با آرش داشته باشم، از کارم و محل سکونتم باید خارج شوم. من هم عملا منبع درآمد دیگری ندارم، مجبور هستم که به این روال ادامه دهم. خودم هم دوست دارم شخصا پیگیر کارهای آرش باشم. هرچه باشد آرش فرزند من است و تنها یادگار فرزند من است.

 

الان که تصمیم گرفتید سکوت تان را بشکنید و اطلاع رسانی کنید، آیا نگرانی ندارید؟

 

فکر می کنم دیگر چیزی برای من مهم نیست. ته این قصه این است که دیگر جانِ خودم را از دست می دهم، همسرم را از دست دادم، پسرم را به نوعی از دست دادم. حتی اگر آرش از زندان هم آزاد شود، واقعا آن سلامت روانی گذشته را نخواهد داشت با این مشکلاتی که در این مدت داشت.

پس اگر مایل باشید برگردیم به اولین دستگیری آرش که ببینیم چه زمانی و توسط چه ارگانی بوده، که بعد برگردیم به زمانی که ماموران به خانه شما هجوم آوردند و منجر به مرگ همسرتان شد.

اولین بار آرش در هجده تیر ۸۸ توسط اطلاعات سپاه بازداشت شده بود، تقریبا سه ماه و نیم بود که من و مادر آرش در آن روزها هیچ خبری از او نداشتیم. آن موقع مصادف شده بود با زمانی که یک عده را به صورت گمنام به خاک سپرده بودند و ما هم احساس می کردیم مبادا آرش ما بین آنها باشد.

 

خب بعد مشخص شد که آرش در اوین بوده و بعد از یک سال که آرش در سال ۸۹ به مرخصی می آیند، ماموران به خانه شما هجوم می آورند. ممکن است خودتان بفرمایید آن روز دقیقا چه گذشت؟

 

آبان ۸۹ آرش به مرخصی آمد. چند روز بعد بدون دلیل به منزل ما حمله کردند که همان زمان متاسفانه مادرش فوت کرد. بنده آن روز نگهبان بودم، آرش هم در منزل پدر بزرگش بود، ساعت چهار بامداد (به نقل از دخترم) در می زنند، و تا خانواده بیایند در را باز کنند، آنها در را می شکنند و هجوم می آورند داخل. مادر آرش متاسفانه همانجا دچار شوک می شود و به زمین می افتد. دخترم می گوید مادر فریاد می زند یا ابوالفضل، بعد از روی تخت به زمین می افتد، در حالی که نفس نفس می زد و نفسش اصلا بالا نمی آمد. مامورین کار خودشان را انجام دادند، منزل را گشتند و بعد از منزل خارج می شوند، همسر بنده را با آن وضعیت رها می کنند و متاسفانه… ببخشید… یادآوری خاطره آن ماجرا باعث می شود که به هم می ریزم… نمی توانم ادامه دهم….

 

من عذرخواهی می کنم. شما را به روزهای تلخی برگرداندم که توانایی بازگو کردن آن را ندارید، ولی به هر حال چون در رسانه ها مطرح شد که شما فرزندتان آرش را مقصر دانستید و ظاهرا به او گفتید که شما مقصر کشته شدن مادرتان هستید و نمی خواهم دیگر شما را در خانه ببینم، فکر کردم حالا که سکوت تان را شکستید، شاید نقطه نظر دیگری داشته باشید و توضیح بدهید که واقعا چه بر خانواده ها می گذرد در چنین مواقعی که فرزندان خودشان را مقصر می دانند؟

 

متاسفانه من خودم هم وضعیتِ درستی ندارم. خودم هم جز جانبازان جنگ هستم، هر روز حداقل چهارده یا پانزده قرص مصرف می کنم تا مثلا بتوانم یکی دو ساعت آرامش داشته باشم. در آن زمان هم وضعیت به گونه ای بود که من بیشتر به هم ریخته بودم و متاسفانه در آن زمان من هم به نحوی دنبال مقصر می گشتم و شاید فکر می کردم نزدیک ترین مقصر آرش است، ولی خب بعدها از کرده خودم پشیمان شدم. احساس می کنم که آرش عملا کسی را در این شرایط ندارد، ولی من آرش را فرزند خودم می دانم و حاضرم گذشته را جبران کنم و به هر نحوی هزینه ای اگر قرار است بدهم، این هزینه را حاضرم بپردازم. آرش بعد از انتخابات واقعا روزهای وحشتناکی را پشت سر گذاشت، امیدوارم حداقل به یک آرامشی برسد.

 

آقای صادقی در خبرها هم بعد از انتخابات منتشر می شد که آرش صادقی از جمله کسانی بود که در بازجویی ها مورد ضرب و شتم شدید قرار می گرفت. آیا ممکن است خودتان توضیح دهید که وضعیت آرش آن روزها چگونه بود و الان تاثیر آن ضرب و شتم ها بر آرش چگونه است؟

 

شاید بدترین شکنجه ای که بازجو انجام می داد، [این بود که] موهای بدن او را یک به یک شروع کرد به کندن و یک سیلی هم که بازجو به صورت او زده بود، باعث شده بود که یکی از دندان های جلوی او دچار شکستگی شود. کتک های مداومی که می خورد، به صورتی بود که زیر بازجویی ها گاهی از هوش می رفت. مورد آخر بعد از فوت مادر آرش، وقتی دستگیر شد و به زندان برده شد، آنجا مورد ضرب و شتم قرار گرفت و دنده اش شکسته شد. آنطور که هم اتاقی های آرش اعلام کرده بودند، آرش را به بهدازی زندان منتقل می کنند اما جالب اینجاست که پزشک بهداری اوین برایش حتی یک مسکن هم تجویز نکرد و گفته بود برو نفس عمیق بکش، چون این قسمت دنده غضروفی است و خود به خود خوب خواهد شد. مورد دیگر کتف آرش بود که متاسفانه چند باری او را زدند و کتف او در رفت. در آخرین ملاقاتی که با پدربزرگش داشته، اعلام کرده که اینجا مسکن به او نمی دهند، به همین دلیل درد کتف و دنده اش خیلی آزارش می دهد.

 

پیگیری های شما که ظاهرا نتیجه نداده، به عنوان کسی که فرزندتان زندانی است و خودتان هم سال ها به ارتش خدمت کردید، آیا سخنی با مسئولانی که صدای شما را می شنوند، دارید؟

 

هیچ صحبتی با این آقایان که خودشان نمادی از بی قانونی هستند ندارم. فقط ادعای قانونگرایی می کنند. بارها و بارها من و پدر بزرگ آرش نامه نگاری کردیم به رییس قوه قضاییه که حداقل رسیدگی کنند تا آرش را حداقل به بند عمومی منتقل کنند. دیداری که پدربزرگ آرش با دادستانی داشت، دادستان به جای اینکه حداقل بحث انتقال آرش به بند عمومی را رسیدگی کند، شروع کرده به تهدید کردن پدربزرگ آرش که شما چرا نامه نوشتید، یا اینکه شما شدید آلت دست بیگانه و از این جور صحبت ها. عملا وقتی در مملکتی بی قانونی حاکم باشد عملا درخواست کردن ما تاثیری نخواهد داشت. تنها کاری که من فکر می کنم بتوانم انجام دهم، این است که از این به بعد حداقل صدای مظلومیت همسرم و آرش باشم.

 

سخنی آیا خطاب به افکار عمومی یا رسانه ها دارید؟ سوالم در واقع این است که وقتی سخنی با مسئولان ندارید، امید شما برای بهتر شدن وضعیت فرزند زندانی تان چه کسانی هستند؟

 

ظلم هایی که به آرش شده یک طرف، حرف و حدیث هایی که پشت سر آرش مطرح شده واقعا برای من تاثر بر انگیز بود. مثلا یکی از نمونه هایش این بود که آرش خودش تقاضای حضور در ۲۰۹ را داده تا تبدیل به یک قهرمان شود. وقتی این چیزها را آدم می شنود قلبش به درد می آید. اینکه می بینی از هر طرف تنها هستی. می خواهم تشکر کنم از کسانی که در این مدت آرش را تنها نگذاشتند. با همه محدودیت های رسانه ای و مسایل دیگر سعی کردند آرش فراموش نشود. فکر می کنم اگر رسانه ها کم کاری نمی کردند، شاید این یک سالی که از مدت زمان حضور آرش در ۲۰۹ می گذرد، کمتر می شد و احتمالا منتقل می شد به بند عمومی. وقتی فشار رسانه ای به هیچ وجه وجود ندارد، آقایان هم سعی می کنند هر چه که می توانند به سر زندانی بیاورند.

 

‌بر گرفته شده از سایت ملی مذهبی

Advertisements

درباره omiddana
من امید دانا سازنده برنامه رودست هستم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: